اولین وبگاه تخصصی جن , علوم غريبه , متافیزیک , ادعیه , سنگ ها

هنگامی


که واقعه ی جانسوز کربلا در حال وقوع بود، زعفر جنی که رئیس شیعیان جن بود

در بئر ذات العلم ، برای خود مجلس عروسی بر پا کرده بود و بزرگان طوایف جن

را دعوت نموده و خود بر تخت شادی و عیش نشسته بود.

در همین حال ناگهان

متوجه شد که از زیر تختش صدای گریه و زاری می اید. زعفرجنی گفت :(( کیست

که در وقت شادی ، گریه می کند؟!)) دراین هنگام دو نفر از جنیان حاضر شدند

وزعفر از آنان سبب گریه را پرسید .آنان گفتند : (( ای امیر ! وقتی که ما

را به فلان شهر فرستادی ، در حین رفتن به آن شهر ، عبور ما به رود فرات

افتاد که عربها به آن نواحی نینوا می گویند . ما دیدیم که درآنجا لشکریان

زیادی از انسانها جمع شده ودر حال جنگ هستند .وقتی که نزدیک آنان شدیم ،

مشاهده کردیم که حضرت حسین بن علی علیه السلام ، پسر همان آقای بزرگواری

که ما را مسلمان کرده ، یکه و تنها برنیزه ی بی کسی تکیه داده و به چپ

وراست خود نگاه می کرد ومی فرمود : ((آیا یاری دهنده ای هست تا ما را یاری دهد ؟!))
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1392/08/18ساعت 11:57  توسط  محمد  | 


بازدید کنندگان محترم و همراهان وب جن و علوم غریبه

چنانچه شما یا دوستان و نزدیکان شما تابحال با جن ارتباط داشته اند ,  یا این موجود را

دیده اند حال چه به صورت بصورت اتفاقی یا ... اگر مایل به انتشار داستان خود می باشند

می توانند در قسمت نظرات به ثبت برسانند تا در

بخش شنيدني هايي از جن ( داستان ها ) وب به نامشان منتشر شود

با سپاس

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/11/10ساعت 13:49  توسط  محمد  | 


امام باقر(ع) می فرماید: ابوخالد کابلی مدتی نزد پدرم علی بن الحسین (ع) خدمت می کرد.

روزی اشتیاقش را نسبت به دیدار مادرش به حضرت بازگو نمود و برای رفتن نزد او رخصت

خواست , حضرت فرمود:‌ فردا مردی از اهل شام که صاحب شأن و جاه ومال است با دخترش

که جن زده شده به سراغ طبیب این جا می اید و حاضر است مال خود را برای علاج دخترش

صرف کند تو نزد او برو و بگو: من ده هزار درهم می گیرم و او را معالجه می کنم. فردا مرد

شامی با دخترش آمد و سراغ از طبیب گرفت.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/10/25ساعت 22:5  توسط  محمد  | 


جعفر لنکرانی در امامزاده ای از فرزندان امام حسن مجتبی (ع)  که در نزديکی شهر

لنکران قرار دارد چند سالی نگهبان بودند.

او ميگويد :  وقتی شب مي شد صدای گريه و شيون عده ای را مي شنيدم که مرا از

خواب بيدار مي نمود , يک شب روی پشت بام در کمين ايستادم تا ببينم چه کسانی

می آيندو شيون و زاری می کنند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/10/25ساعت 20:1  توسط  محمد  | 


اخوي سيد جليل ، مرحوم آقا سيد علي تبريزي داماد فرمود: اوقاتي كه در پركنه هندوستان بودم ،

روزي در منزل نشسته بودم .ناگاه زن مجلله اي ،وارد حجره مـن شد و بدون مقدمه چادر خود را

كنار زد و صورتش را به من نشان داد.ديدم زني است جوان و در نهايت حسن و جمال كه شديدا

لاغر است .آن زن گفت : علت لاغري من اين است كه گرفتار يكي از اجنه شده ام .او مرا به اين

حالت رسانده است .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/10/25ساعت 18:5  توسط  محمد  | 



اﻣﯿﺮ وﺳﺎﯾﻞ ﺧﻮد را ﺟﻤﻊ ﮐﺮد، ﺑـﻪ ﻃـﺮف زﯾـﺮزﻣﯿﻦ‬ ﺑﺎزﮔﺸﺖ، از ﭘﻠﻪ ﻫﺎ ﭘﺎﺋﯿﻦ رﻓﺖ. وارد زﯾﺮزﻣﯿﻦ ﺷﺪ، ﻧﺎﮔﻬﺎن اﺣﺴﺎس ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﮐﺮد، ﺣﺲ ﮐﺮد ﻓﻀﺎ‬ روی ﺑﺪن او ﻓﺸﺎر ﻣﯽ آورد، ﺗﺼﻮر ﮐﺮد ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺳﻮز و ﺳﺮﻣﺎی ﻫﻮاﺳﺖ، در ﺣﻤﺎم را ﺑـﺎزﮐﺮد، وارد‬ ﺷﺪ، در را ﺑﺴﺖ، روی ﺳﮑﻮ ﻧﺸﺴﺖ، وﺳﺎﯾﻞ ﺧﻮد را ﺑﻪ ﮐﻨﺎری ﻧﻬﺎد. ﻟﺒـﺎس ﺧـﻮد را ﺑﯿـﺮون آورد،‬ ﭘﯿﺮاﻫﻦ ﺧﻮد را ﮐﻨﺪ. ﻧﺎﮔﻬﺎن اﺣﺴﺎس ﮐﺮد ﮐﻪ ﮐﺸﯿﺪه ای ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﮔﺮدن او ﺧﻮرد، وﺣﺸﺖ ﮐـﺮد،‬ از ﺟﺎ ﭘﺮﯾﺪ، ﻗﺒﻞ از آن ﮐﻪ ﺑﺠﻨﺒﺪ، دو ﮐﺸﯿﺪه ﺑﻪ ﺻﻮرت او اﺻﺎﺑﺖ ﮐﺮد، ﺑﻌﺪ ﺿـﺮﺑﻪ ای ﺑـﻪ ﭘـﺸﺖ‬ ﺳﺮش ﺧﻮرد، و ﺑﻪ زﻣﯿﻦ اﻓﺘﺎد. ﻓﺮﯾﺎد ﮐﺸﯿﺪ و ﮐﻤﮏ ﺧﻮاﺳﺖ، ﺑﻌﺪ ﮐﻮﺷﯿﺪ از ﺟﺎی ﺧﻮد ﺑﺮﺧﺎﺳـﺘﻪ،‬ ﺑﻪ ﺳﻮی در ﺑﺮود، ﻗﺒﻞ از آن ﮐﻪ ﺑﻪ در ﺑﺮﺳﺪ ﺿﺮﺑﺎت ﮔﻮﻧﺎﮔﻮﻧﯽ روی ﺳﺮوﺻﻮرت و ﺳﯿﻨﻪ و ﺑـﺪن‬ ﺧﻮد اﺣﺴﺎس ﮐﺮد، ﺑﻪ در ﻧﺰدﯾﮏ ﺷﺪه ﺑﻮد، دوﺑﺎره ﺿﺮﺑﻪ ای او را ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﭘﺮﺗﺎب ﮐﺮد، ﮐﻮﺷﯿﺪ ﺑـﺎ‬ دﻗﺖ ﺑﻪ اﻃﺮاف ﻧﮕﺎه ﮐﻨﺪ و ﺿﺎرب ﯾﺎ ﺿﺎرﺑﯿﻦ را ﺑـﺸﻨﺎﺳﺪ، اﻣـﺎ ﺗﻨﻬـﺎ ﺳـﺎﯾﻪ ﻫـﺎﯾﯽ را ﻣـﯽ دﯾـﺪ،‬ ﺻﺪاﻫﺎی زﯾﺮی ﺑﻪ ﮔﻮﺷﺶ ﻣﯽ رﺳﯿﺪ، ﮔﻮﯾﯽ ﻧﻮار ﺿﺒﻂ ﺻﻮت ﮔﯿﺮ ﮐﺮده اﺳـﺖ، ﺻـﺪاﻫﺎ ﻣﻔﻬـﻮم‬ ﻧﺒﻮد. اﻣﺎ ﮔﺎه ﺻﺪای ﺧﻨﺪه ای ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪ. ﮐﻮﺷﯿﺪ از ﺟﺎ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮد. دوﺑﺎره ﻓﺮﯾﺎد زد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/10/17ساعت 14:45  توسط  محمد  | 


احضار روح با نعلبكي

در مجلسي كه به وسيله حروف و نعلبكي احضار روح مي كردند شركت كردم اما اصلا نتوانستم باور كنم كه اين روح است كه دارد نعلبكي را روي حروف حركت مي دهد و مرتب از او سؤال مي كردم كه آيا شما جن هستيد. و او جواب مي داد نه. آيا روح مي تواند به اين راحتي از عالم ملكوت پايين بيايد يا اينكه كسي كه احضار شده بود در حقيقت يك جن بود ؟اضافه مي كنم كه او بعضي سوالها را اشتباه جواب مي داد و همچنين نمي توانست سؤالي را كه در ذهن ما بود و بر زبان نمي آورديم را جواب درست بدهد؟



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/08/04ساعت 21:3  توسط  محمد  | 

اين داستان يه ذره تخيليه بستگي به نظر خواننده داره ولي خوب جالبه يكي از

دوستان لينك گذاشته بود برام



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/07/07ساعت 18:34  توسط  محمد  | 


صدای زوزه اجنه مرد تحصيلكرده را به تله بزرگی انداخت.مدتی قبل مردی جوان به كلانتری آمده

و با طرح شكايتی گفت:من فرد تحصيلكرده‌ای هستم و مدرك دانشگاهی بالايی دارم.چند سالی

بود ازدواج كرده و از زندگی زناشويی‌ام هم نسبتا راضی بودم، تا اینکه...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/04/02ساعت 12:35  توسط  محمد  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1390/02/30ساعت 4:50  توسط  محمد  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1390/02/30ساعت 3:32  توسط  محمد  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/02/11ساعت 21:0  توسط  محمد  | 

این داستان  بر گرفته از کتاب “دانستنیهایی درباره جن”

تالیف حضرت حجته السلام والمسلمین حاج شیخ ابوعلی خداکرمی

ماجرایی واقعی درباره ی ازدواج جن با انسان نقل شده که از این قرار است:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/10/13ساعت 2:22  توسط  محمد  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/08/05ساعت 0:1  توسط  محمد  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/08/04ساعت 23:57  توسط  محمد  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/08/04ساعت 23:49  توسط  محمد  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/07/26ساعت 0:18  توسط  محمد  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/07/25ساعت 23:13  توسط  محمد  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/07/25ساعت 23:11  توسط  محمد  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/07/25ساعت 22:58  توسط  محمد  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/06/01ساعت 7:25  توسط  محمد  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1389/04/04ساعت 22:59  توسط  محمد  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1389/03/28ساعت 23:53  توسط  محمد  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1389/03/28ساعت 23:48  توسط  محمد  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1389/03/28ساعت 23:39  توسط  محمد  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1389/03/28ساعت 23:34  توسط  محمد  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1389/03/28ساعت 16:6  توسط  محمد  | 

اين داستان رو يكي از دوستام به نقل از پدرش تعريف ميكرد
دوستم ميگفت پدرم با چند نفر ديگه رفتن به يه منطقه دور افتاده براي كار نمي دونم چه كاري مثل اينكه كاراي باغ و اينجور چيزها بود دوستم ميگفت پدرش اينطور نقل ميكرد:
 وقتي رفتيم و يه چند روزي گذشت تو اون خونه يه انبار متروكه هم بود كه ميخواستيم اونو هم چند نفري دور هم تميز كنيم خلاصه رفتيم تو انبار و كاراي تميز كاريش رو انجام داديم و در حين تميز كردن به يه صندوقچه برخورديم تو همون انبار پر از گرد و خاك و تار عنكبوت صندوقچه رو برديم بيرون و از روي كنجكاوي در صندوقچه رو باز كرديم توش يه مشت نوشته هاي پيچيده بود نوشته هايي قديمي كه لوله شده بودند و يه مشت كتاب خاك خورده چاپ سنگي از اون قديمي ها يكي از همراها يكي اين نوشته ها رو باز كرد اين نوشته رو هرچي باز ميكرد تموم نميشد در حال باز كردن بوديم كه يه پرنده عجيب و غريب و سياه از تو همين نوشته بيرون اومد از تو همين كه ما داشتيم باز ميكرديم پرواز كرد رفت رو خونه نشست تا رو خونه نشست خونه از همون قسمتي كه اون نشسته بود شروع به اتيش گرفتن كرد تا ديديم خونه داره اتيش ميگيره پرنده رو با سنگ و چوب زديم تا از اونجا بلند بشه بلند شد رفت روي يكي از درختهاي باغ نشست تا نشست اون درخت هم از همون قسمت شروع به اتيش گرفتن كرد ديگه  داشتيم از تعجب شاخ در مياورديم تو همين حال بوديم كه صاحب خونه اومد و گفت كاري به اين صندوقچه نداشته باشيد و نوشته رو همه مثل اولشون بست و درون صندوقچه گذاشت اون مرغه رفت ديگه نديديمش ولي اتيشي كه به جا گذاشته بود رو خودمون خاموش كرديم تو اون كاغذ نوشته هاي عجيب و با صور و اشكال مختلف بود خلاصه صندوقچه رو برگردونديم سر جاش و ديگه هيچ جرات نكرد طرفش بره

نوشته : محمد ك

اين داستان واقعي ميباشد و كسي كه داستان را نقل ميكند در قيد حيات مي باشد.
كپي كردن و انتشار اين داستان در وبلاگها و سايتها تنها با ذكر منبع مجاز ميباشد.

         وبلاگ جن

ماورالطبيعه و علوم غريبه

www.jinian.blogfa.com
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/03/27ساعت 15:37  توسط  محمد  | 

يه بار با چند تا از دوستام ساعت هاي نه ده شب بود داشتيم از تو باغمون رد ميشديم تا رسيديم به بزرگترين درخت باغ يه درخت بزرگ اگه روز زير سايه اش ميومدي عظمت واقعي اين درخت رو ميفهميدي ما سه نفر بوديم داشتيم ميرفتيم تا به زير اين درخت رسيديم صداي عجيب و غريب خنده شنيديم خنده هاي شيطاني با صداي بلند ها ها ها ها ..... تا شنيديم الان فرار نكن پس كس كي تا اخر باغ دويديم تا از باغ خارج شديم

منبع : نامعلوم

قرار دادن اين داستان در وبلاگ جن نشانه تاييد ان نيست و ممكن است داستان سند و مدرك نداشته باشند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/03/27ساعت 3:57  توسط  محمد  | 

اين داستان رو هم يكي از دوستان نقل ميكرد اون ميگفت :

ميگفت تو راه برگشت از خونه يكي از برادرم بودم تو راه دو پا ديدم كه اين دو تا پا بسيار بلند بودند فقط پاها رو ميديم و هر چي نگاه كردم تو اسمون تا سرش رو ببينم نشد كه نشد نديدم كه نديدم حتي بقيه تنه اش رو هم نميديدم تمام اين اتفاق تو يه لحظه افتاد تا اين صحنه رو ديدم فرار كردم برگشتم اومدم دنبال برادرم بهش گفتم چي شده وقتي اونم اوردم اونجا هيچ اثري ازش نبود انگار دود شده بود رفته بود تو هوا .

خونه اين دوستم تو يكي از همين ده هاي دور از شهره كه خيلي از اين اتفاق هاي عجيب و غريب زياد براش پيش مياد .

نوشته : محمد ك

اين داستان واقعي ميباشد و كسي كه داستان را نقل ميكند در قيد حيات مي باشد.
كپي كردن و انتشار اين داستان در وبلاگها و سايتها تنها با ذكر منبع مجاز ميباشد.

         وبلاگ جن

ماورالطبيعه و علوم غريبه

www.jinian.blogfa.com
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/03/27ساعت 3:33  توسط  محمد  | 

اين داستان رو از چند نفر شنيدم و خيلي ها هم اين داستان رو تاييد كرده اند

يه ماده مرغ با چيزي حدود ده تا جوجه

يكي از همين كسايي كه داستان رو تعريف ميكرد اينطور ميگفت : من تو روستامون اخراي شب يه كاري برامون پيش اومد از خونه اومدم بيرون تا برم اونجايي كه كار داشتم اخراي شب بود بايد از تو مسير اون جايي كه ميخواستيم برم از بغل يه قبرستون بسيار تاريك و ترسناك ميگذشتيم از بغل قبرستون نه تو خود قبرستون اينقبرستان از اون قبرستون هايي بود كه به اصطلاح ادم را ميترسانند در اون اجنه ادم هايي كه اخر شب يا ظهر از اون جا رد ميشن رو اذيت ميكردنند قبرستان بسيار بزرگي بود و در شب هيچ نوري هم تا شعاع دويست متري اون نبود هيچ نوري نبود تا نزديكاي خيابون اصلي روستا كه چراغ برق هاي خيابون بود ولي من بايد از تو راه خاكي ميرفتيم مسيرم از اون طرف بود كاملا بغل هاي قبرستون

به راه افتادم تا رسيدم دور بر اين قبرستون يه ماده مرغ با چند تا جوجه داشتند ميرفتند تو تاريكي مشخص بود كاملا سفيد رنگ بودند چون اونجا روستا بود و خيلي از روستايي ها هم مرغ داشتند خيال كردم مال يكي از همين روستايي هاست راه رو گم كرده با خودم گفتم مرغ ها رو ميبرم اگه صاحبش پيدا شد كه شد اگه هم نشد براي خودم برشون ميدارم با اينكه داستان مرغ ها رو شنيده بودم با خودم گفتم مرغامون بيشتر ميشه يه دل ميگفت ببر يه دل ميگفت نبر بالاخره تصميم گرفتم مرغ ها رو ببرم بردمشون رفتم اونجايي كه كار داشتم و مرغ ها رو هم همون جا گذاشتم خودم با دستاي خودم گذاشتمشون تو لونه اي كه بقيه مرغ ها بودند و در رو بستم و گفتم فردا ميام مرغ ها رو ميبرم و به راه افتادم كه برگردم خونه  وقتي رسيدم به  نزديكاي قبرستون همون جايي كه مرغ ها رو ديدم با كمال تعجب ديدم دوباره همون مرغ ها اونجا هستند سر جاي اول فهميدم كه اون مرغ نبودند و منو اينجا ترسوندن بسيار ترسيده بودم نتونستم دوباره برم پيش مرغ ها با سرعت دويدم رفتم همون جايي كه مرغ ها رو گذاشته بودم تمام مسير رو برگشتم به همون خونه  و تو لونه مرغها رو نگاه كردم ديدم مرغ ها اون مرغ و جوجه هاش هيچ كدوم نيستند داستانم رو گفتم همه گفتند نبايد مرغ ها رو مياوردي ديگه از ترس نتونستم اون شب به خونه برگردم و همون جا موندم فرداي اون روز مريضي بسيار سختي گرفتم كه مدت طولاني ادامه داشت .

نوشته : محمد ك

اين داستان واقعي ميباشد و كسي كه داستان را نقل ميكند در قيد حيات مي باشد.
كپي كردن و انتشار اين داستان در وبلاگها و سايتها تنها با ذكر منبع مجاز ميباشد.

         وبلاگ جن

ماورالطبيعه و علوم غريبه

www.jinian.blogfa.com
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/03/27ساعت 3:4  توسط  محمد  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/03/24ساعت 2:50  توسط  محمد  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/03/23ساعت 13:58  توسط  محمد  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/03/19ساعت 22:8  توسط  محمد  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/03/17ساعت 22:42  توسط  محمد  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/03/13ساعت 23:1  توسط  محمد  | 

پري جاده
اين داستان رو هم از يكي از دوستان شنيدم اون شخص نقل ميكرد :
تو روستاهاي مجاور ما يه خيابون خاكي هست كه از وسط جنگل ها و باغ ها رد ميشه كه  يكي ازداستان هايي كه براي اين جاده  نقل كرده اند اين است كه اخر شب ها يه زن بسيار خوشگل و زيبا چهره با لباس عروس در كنار خيابون مينشيند و كساني كه تنها رد ميشوند يا حالا نميدانم در چه شرايطي اين زن رو ميبينند.
يه شب من اول هاي شب بود حدود ساعت هاي هفت يا هشت به خونه يكي از دوستام مي خواستم برم خودم تنها بودم براي رفتن بايد از اين جاده ميگذشتم چون اين جاده تنها جاده اي است كه چند ده و روستا رو به هم متصل ميكنه اول هاي شب رفت و امد موتورها و ماشين ها زياده ولي اخراي شب پرنده پر نميزنه خلاصه به راه افتاديم رفتيم خونه دوستمون از همين جاده رفتم با موتور بودم رفتم اونجا و خلاصه موندگار شدم تا ساعت هاي يك يا يك و نيم به سمت خونه حركت كردم بازم خودم تنها بودم به اين جاده رسيدم يه چند دقيقه اي كه رفتم از دور يه لباس سفيد رو ديدم اولش خيال كردم يكي از همين روستايي هاي اطرافه داره رد ميكنه به جايي ميره يه كسي ديگه به خودم گفتم نصف شب داره كجا ميره و هزار يك احتمال ديگه كه اوني جلوه چيه و وحشت  وجودم رو گرفته بود
همينطور كه نزديك تر شدم ديدم يه نفر نشسته با لباس عروس فهميدم كه اين اذيت از طرف اجنه است و خودشون هستند ودارند منو اذيت ميكنند ولي هر چي نگاه كردم چهره اش رو نديدم وقتي ديگه خيلي نزديك شدم گاز موتور رو ته گرفتم و رفتم بعد يه ده يا بيست متر جلوتر دوباره همين زن رو ديدم ديگه قلبم داشت از جا كنده ميشد و بسيار ترسيده بودم دوباره ازش گذشتم براي بار سوم و اخر سه باره اونو ديدم يه خورده جلوتر از نقطه قبلي چهره اش سياه بود و ديده نميشد مثل دود منم با سرعت بسار زياد داشتم ميرفتم تو اين جاده خاكي داشتم ميمردم از ترس بالاخره اين جاده تموم شد ديگه نديدمش  يه خورده بعدش روستاي ما بود هر طوري بود خودم رو رسوندم خونه وقتي رسيدم چون بدجوري ترسيده بودم و رنگم هم پريده بود خونواده ام شروع كردن به سوال كردن
داستان رو براشون تعريف كردم بعضي از اهالي پير روستاي ما نقل ميكنند بعضيها به خاطر عبور كردن از اين جاده تو نصف شب ها يا  ظهر ديوونه شده اند و مشكل رواني پيدا كرده اند و يا مرده اند منم بعد از اون ماجرا مدت زيادي مريض شدم ولي بعد شكر خدا حالم خوب شد .

نوشته : محمد ك

اين داستان واقعي ميباشد و كسي كه داستان را نقل ميكند در قيد حيات مي باشد.
كپي كردن و انتشار اين داستان در وبلاگها و سايتها تنها با ذكر منبع مجاز ميباشد.

         وبلاگ جن

ماورالطبيعه و علوم غريبه

www.jinian.blogfa.com
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/03/13ساعت 8:29  توسط  محمد  | 


يه بار يكي از دوستام نقل ميكرد كه از يك جاي نسبتا ترسناك رد مي شدم يه كوچه ترسناك و تاريك ولي هر چي ميرفتم به انتهاي كوچه نمي رسيدم يهو خيلي ترسيدم  شروع كردم به دويدن رسيدم به اخر كوچه .

توجه.

قرار دادن داستانها در وبلاگ جن نشانه تاييد انها نيست و ممكن است داستانها سند و مدرك نداشته باشند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/03/13ساعت 7:14  توسط  محمد  | 


چندی قبل توسط یکی از همکاران با خانواده ای که درگیر پدیده های غیرطبیعی در خانه جدیدشان شده بودند آشنا شده و از من خواستند تا که برای کمک به حل این معضل ناشناخته به دیدارشان بروم. این خانه در یکی از مناطق حومه ای تهران قرار دارد.

در ادامه ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/03/10ساعت 23:55  توسط  محمد  | 


خونه ما تو يكي از شهرهاي مازندرانه به اسم قائمشهر. وارد جزئيات نمي شم مستقيم ميرم سر اصل اتفاق.... من و یکی از دوستام که پدرش جنگلبانه و خونشون تو یکی از روستاهای جنگلیه از اونجایی که همیشه سرمون درد میکنه و مشکل داریم افتادیم تو خط پیدا کردن گنج ....

در ادامه ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/03/10ساعت 23:43  توسط  محمد  | 

دختري 19 ساله به نام زينب با جن ها در ارتباط است او مي گويد كه بعد از چندي اين جن ها باعث آزار و اذيت او و مادرش شده اند . خانه آنها در يكي از محله هاي جنوب تهران است . و حالا گفتگوي زينب را بشنويدبا پدید اورنده این مقاله در وبلاگ ...

در ادامه ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/03/10ساعت 23:36  توسط  محمد  | 


در یکی از کشورهای همسایه پسر بچه 9ساله در حال بازی با دوستان خود در یک خرابه ای بود (این خرابه بعلت عدم سکونت آدمیان به محل زندگی جنها تبدیل شده بود)

در ادامه .....



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/03/10ساعت 23:31  توسط  محمد  | 


>>>>خواندن این مطالب برای افراد زیر ۱۸ سال و بیماران قلبی توصيه نمي شود <<<<


در ادامه ............
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/03/10ساعت 1:38  توسط  محمد  | 

داستان اززبان علی نوه دختری ننه غریب ماما:

در ادامه ............


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/03/10ساعت 0:45  توسط  محمد  | 

بعضي ها مي گويند ، جنها محل زندگي مخصوص به خود دارند و از اجتماع انسانها دوري مي كنند.
در حدود يك قرن ويا بيشتر پيش ازاين در يكي از روستاهاي دورافتاده اين كشور بزرگ ، مردي ساده دل زندگي مي كرد كه ادعا داشت با جنها رابطه دارد و محل زندگي آنها را مي شناسد و حتي آنها او را در مراسم ها ، جشنها و عذاداري هاي خود دعوت مي كنند . اما كسي حرفش را باور نمي كرد و مردم ده مسخره اش مي كردند . او مي گفت كه ادعاي خود را ثابت خواهد كرد . روزي گاو يكي از اهالي روستا ( كه براي چرا كردن در طول روز گاوها را رها مي كردند) گم شد و غروب صاحب گاو هر چه گشت نتوانست آنرا پيدا كند . اتفاقا همان شب اجنه مرد ساده دل را به يك مراسم عروسي جنها دعوت كردند . مطابق رسم جنها ، پس از پايكوبي و شادي ، آنها براي شام ، گاو و يا گوسفندي قرباني كرده و بريان مي نمودند و مي خوردند و بعد از خوردن آن ، استخوانها را دوباره روي هم جمع كرده و حيوان را به شكل اول باز مي گرداندند......................


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1389/03/08ساعت 11:28  توسط  محمد  | 

داستاني كه مي خوانيد درباره اتفاقاتي است كه براي (ديويد جوليانو) نويسنده و محقق مسائل ماورءالطبيعه رخ داده است. (همه چيز از وقتي شروع شد كه من تنها سه سال داشتم. يك شب از خواب پريدم و موجود كوچكي شبيه به يك بچه را در تخت و در كنار خودم يافتم. قدش تقريبا دو فوت بود و به يك پسر بچه كوچك شباهت داشت ولي سرش از حد معمولي بزرگ تر به نظر مي رسيد. يك پيراهن آبي به تن داشت و دستهايش از پايين آستين ها ديده نمي شد. لبهايش تكان مي خورد و كلمات نامفهومي از آن بيرون مي آمد. او درست مثل خودم واقعي بود و نوعي مه يا غبار نوراني در اطرافش به چشم مي خورد. من به سوي اتاق پدر و مادرم دويدم و پدرم را بيدار كردم ولي او به من گفت بروم و بخوابم. من هم به اتاق برگشتم. حالا ديگر آن هيكل كوچك روي تختم سرپا ايستاده بود. من از ترس يك بالش برداشتم و صورتم را با آن پوشاندم و به روي تختم پريدم ولي او رفته بود. آن آغاز اتفاقاتي بود كه 26 سال به طول انجاميد.

در ادامه .....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1389/03/08ساعت 11:22  توسط  محمد  | 

اعضاى هشت نفره يك خانواده قزوينى ادعا مى كنند كه از 11ماه پيش يك آ«بچه جنآ» با آنان در ارتباط است ومى توانند به وسيله او از آنچه در آينده روى مى دهد مطلع شوند. فرزندان اين خانواده پس از دوستى و آشنايى با اين بچه آ«جنآ» دچار مشكلات شديد روحى و روانى شده اند.

* نخستين بار چه گذشت

خانه در محله اى قديمى واقع شده است. پدر خانواده با نگرانى در مورد آنچه كه روى داده مى گويد: 11ماه پيش بود. پسر كوچكم كه 15ساله است دچار حالت تشنج گونه شديدى شده و در ناحيه گردن تمام رگهايش متورم شده و عضلات دستها و صورتش به شدت منقبض شده بود. او با صداى وحشتناكى با تمام ما درگير شده بود.
وى گفت: از اينكه پسرم دچار جنون آنى شده ترسيده بودم ونمى دانستم چه كار كنم، هيجان او به اندازه اى بود كه همه به او خيره شده بوديم تا اينكه او جلوى آينه رفت و در آن شروع به حرف زدن كرد.

وى گفت: بعد از آن كم كم آرام شد و بعد با اشاره به ما گفت: اين دختر دوست من است. ما هيچ كس را نمى ديديم ولى او در آينه شروع به صحبت كردن با او كه روز بعد وقتى سرسفره براى خوردن ناهار نشسته بوديم همسرم خواست پارچ آب را وسط سفره بگذارد، پسرم در يك لحظه پارچ را برداشته و به ديوار كوبيد و گفت: مامان! حواست كجاست؟ چرا پارچ را روى سر دوست من مى گذارى؟ خيلى از اين وضعيت احساس خطر كردم براى همين بود كه همان روز پسرم را به نزد يك متخصص روانپزشكى بردم و مشكل را با آنان در ميان گذاشتم ولى دكتر قرص آرامبخش براى او نوشت كه هيچ تاثيرى روى او نداشت و تنها براى مدتى او را آرام مى كرد.

در ادامه ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1389/03/08ساعت 11:12  توسط  محمد  | 

روایت شده که چون پیامبر (ص) به جنگ بنی المصطلق تشریف می بردند در نزدیکی وادی و دره ناهمواری فرود آمدند چون آخر شب شد فرشته وحی الهی نازل شد وبه حضور پیامبر عرضه داشت که طایفه ای از کافران ومتمردین جن در این وادی کمین کرده اند می خواهند به اصحاب شما حمله کنند .

در ادامه ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1389/02/31ساعت 0:39  توسط  محمد  | 

هنگامی که واقعه ی جانسوز کربلا در حال وقوع بود، زعفر جنی که رئیس شیعیان جن بود در بئر ذات العلم ، برای خود مجلس عروسی بر پا کرده بود و بزرگان طوایف جن را دعوت نموده و خود بر تخت شادی و عیش نشسته بود . در همین حال ناگهان متوجه شد که از زیر تختش صدای گریه و زاری می اید. زعفرجنی گفت :(( کیست که در وقت شادی ، گریه می کند؟!)) دراین هنگام دو نفر از جنیان حاضر شدند وزعفر از آنان سبب گریه را پرسید .آنان گفتند : (( ای امیر ! وقتی که ما را به فلان شهر فرستادی ، در حین رفتن به آن شهر ، عبور ما به رودفرات افتاد که عربها به ان نواحی نینوا می گویند . ما دیدیم که درآنجا لشکریان زیادی از انسانها جمع شده ودر حال جنگ هستند .
وقتی که نزدیک آنان شدیم ، مشاهده کردیم که حضرت حسین بن علی علیه السلام ، پسر همان اقای بزرگواری که ما را مسلمان کرده ، یکه و تنها برنیزه ی بی کسی تکیه داده و به چپ وراست خود نگاه می کرد ومی فرمود : ((آیا یاری دهنده ای هست تا ما را یاری دهد ؟!))
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1389/02/31ساعت 0:32  توسط  محمد  | 

شنیدنیهایی از دنیای جن

ازدواج جن با انسان
............................................................................................................

در تاریخ 1359 شمسی مطابق با 1980 میلادی ماجرائی بوقوع پیوست ، که افکار اهالی کشور مصر و شهر های نزدیک و روستاهای مجاور را به خود معطوف داشت.
مردی سی و سه ساله ای ، بنام عبدالعزیز مسلم شدید ، ملقب به ( ابو کف ) که در دوم راهنمایی تحصیل کرده بود ، به نیروهای مسلح پیوست و در جنگ خونین جبهه کاتلا سوئز ، به ستون فقراتش ، ترکش اصابت کرد و این مجروحیت او منجر به فلج دو پایش گردید، ناچار جبهه را ترک کرده و به شهر خود باز گشت تا در کنار مادر و برادرانش با پای فلج به زندگی خود ادامه دهد.
در همان شب اول که از غم و اندوه رنج می برد ، ناگاه زنی را دید که لباس سفید و بلندی پوشیده و سر را با پارچه سفیدی پیچیده ، در اولین دیدار او را همچون شبحی که بر دیوار نقش بسته باشد مشاهده کرد. مانی نگذشت که همان شبح در نظرش مانند یک جسم جلوه نمود، و به بستر ابو کف نزدیک شد ، گفت: ای جوان اسم من حاجت است و قادر هستم به زودی بیماری تو را درمان نمایم لکن به یک شرط که با دختر من ازدواج کنی.
ابو کف جواب نداد ، زیرا که وحشت ،قدرت بیان را از او گرفته بود و او را در عرق غوطه ور کرده بود. زن دوباره سخن خود را تکرار نموده و اضافه کرد که من از نسل جن مؤمن هستم و قصد کمک به شما و به نوع انسانها را دارم ، و در همین حال از دیواری که برون آمده بود ناپدید شد.
ابو کف این قضیه را به کسی اظهار نکرد زیرا می ترسید او را به دیوانگی متهم سازند.باز شب دوم دوباره حاجت آمد و تقاضای شب اول را تکرار کرد، ابو کف نتوانست جواب قاطعی بگوید. شب سوم باز آمدو گفت: تنها کسی که می تواند خوشبختی تو را فراهم کند دختر من است ، ابو کف مهلت خواست تا در این خصوص فکر کند ، بعد تصمیم گرفت که اول شب ، در اطاقش را از داخل قفل کند و به رخنخواب برود تا کسی نتواند وارد شود .
اما یکدفعه دید حاجت و دخترش از درون دیوارعبور کردند و نزد او آمدند و تا صبح با او مشغول شب نشینی بودند. در همان شب وقتی که ابو کف به چهره دختر نگاه کرد. دید چهره جذاب ، بدن لطیف قد کشیده ، گردن بلند و مثل نقره می درخشید .
رو کرد به حاجت و گفت : من شرط شما را پذیرفتم ، حاجت وسیله عروسی را فراهم کرد شب بعد با موسیقی و ساز و دهل عروسی را انجام دادند، در حالی که کسی از انسانها آن آواز را نمی شنید، عروس را با این وضع وارد خانه کردند. حاجت عروس و داماد را به یکدیگر سپرد و از خانه بیرون رفت هنوز داماد عروسش را در بستر به آغوش نکشیده بود که احساس کرد پاهایش جان گرفته است. روز بعد هنگامی که مادر و برادران متوجه شدند که ابوکف سلامتی خود را بازیافته و با پای خود راه می رود خوشحال شدند لیکن او سر را به کسی نگفت .
این شادی بطول نیانجامید ، زیرا که بزودی روش و رفتار ابوکف تغییر کرد، او در اطاقش می نشست و بجز موارد محدود بیرون نمی آمد ، تمام کارهای لازم را مانند غذا خوردن و استحمام را همانجا انجام می داد تمام روز و شبش را در پشت در سپری میکرد.
آخر برادران متوجه شدند که او با کسی که قابل رویت نیست صحبت میکند، گمان کردند عقلش را از دست داده، اما او با عروس زیبایش در عیش و نوش و خوشبختی بود، و طی دو سال همسرش برای او دو فرزند بدنیا آورد ، همسر و فرزندانش نیز در کنار او در همان اطاق بسر می برند ، و تنها او می توانست آنها را ببیند و صدایشان را بشنود ، یک شب حاجت به دیدار او آمد و گفت: من تصمیم دارم بواسطه تو امراض انسانهای بی بضاعت را معالجه کنم، و از تو تقاضا دارم منزل دیگری برای سکنی انتخاب کن زیرا با بودن مادر و برادران تو در اینجا، همسر و فرزندانت آزادی ندارند.
سه روز بعد ابوکف در شهر شبرالخیمه منزل کوچکی را اجاره کرد و نقل مکان نمود و در آن منزل فعالیت خود را در زمینه درمان و معالجه بیماران آغاز کرد، و موفق شد گونه هایی از نازایی، فلج ، بیماریهای کبد و کلیهو سرطان سینه را معالجه کند.
عمل های جراحی موفقیت آمیزی را پشت سر گذاشت و عمل های آپاندیس و زائده جگر را هم انجام می داد ، او از هر بیمار برای معاینه مبلغ 25قرش دریافت می کرد ، هر بیماریی را به محض مشاهده ، تشخیص می داد لکن معالجه و جراحی بیماران رایگان بود گاهی بیماران خود را با استفاده از گیاهان معالجه می کرد ، و اکثر اوقات داروها را از پول خود خریداری می نمود ، طولی نکشید که آوازه ابوبکر فراگیر و محدوده فعالیتش گسترش یافت شخصی که به گزاش های مربوط به فعالیت پزشکی بدون مجوز رسیدگش می کرد .
تمام فعالیت های ابو کف را گرد آوری کرده و به محکمه قاضی تحقیق سر گرد محمد عادی الطلاوی رد کرد. در نتیجه از سوی قاضی تحقیق حکم بازداشت آقای ابوکف صادر شد و ایشان در محکمه قاضی اعتراف کرد ، که بنا به دستور حاجت به معاینه و معالجه افراد بیمار می پردازد ، و اضافه کرد که من جرأت مخالفت و سرپیچی از دستورات ایشان را ندارم و اگر جزئی کوتاهی شود مورد اذیت و آزار قرار می گیرد ، قاضی تحقیق از نام و آدرس حاجت برای دستگیریش از ابو کف سؤال کرد ناگهان متوجه شد حاجت انسان نیست .
بلکه مؤمنه ای از جن است.ناچار به تحقیق خود پایان داد و حکم بازداشت 4 روز ابو کف را صادر نمود و دستور داد او را به داد گاه قانونی روانه کنند هنوز قاضی کار خود را تمام نکرده بود که به سر درد شدیدی مبتلا شد و مجبور گردید دفتر کار خود را ترک کرده و در منزل به استراحت بپردازد روز شنبه 15 آوریل سال 1980 مطابق با 1359 شمسی دادگاه شبر الخیمه جلسه خود را به ریاست قاضی رفعت عکاشه تشکیل داد ابو کف در دادگاه حاضر شد و به تمام اتهاماتی که نسبت به وی داده شده بود اعتراف کرد.
قاضی خواست مهارت و توانایی متهم را بیازماید لذا از او خواست تا بیماری هایی را که شش تن از وکلای حاضر در جلسه از آنها رنج می بردند را مشخص نماید. ابو کف از این آزمون با سربلندی و موفقیت بیرون آمد و بیماری هر یک از وکلا را تشخیص داده و داروی مناسب را برای آنان تجویز نمود سپس نوبت قاضی فرا رسید و بعد از او تمام افراد حاضر در جلسه مورد معاینه قرار گرفتند.
گفتگوی میان قاضی و متهم بسیار مهیج بود حضار با فریاد تکبیر بلند می گفتند قاضی وقتی که با این ماجرای مهم روبرو شد حکم کرد ابو کف باید به بیمارستان روانی تحویل داده شود تا بیماری وی مورد بررسی قرار گیرد و مدت بازداشت وی تا جلسه بعدی دادگاه یعنی یکشنبه 22 آوریل 1980 تمدید شد روزنامه الجمهوریه مشروح این ماجرا را در شماره ای که اول صبح روز چهارشنبه 16 آوریل 1980 منتشر شد چاپ نمود.
پخش این مطلب جنجال فراوانی را در پی داشت.تعدادی از علماء دین و پزشکان روان شناس دست بکار شده و نظریه خود را در این مورد ابراز نمودند برخی معتقد بودند ابو کف انسانی است دروغگو ، برخی دیگر می گفتند: او با نیروی نامرئی مرتبط است.
اما دکتر احمد عکاشه استاد روانشناس در تحلیل خود نوشت: ابو کف به اختلال و اظطراب فکری مبتلا شده ، و این حالت وی جزء جنونهای خطرناک است. ولی در میان همه جنجالها و هیاهوها کسی نتوانست موفقیت ابو کف را در تشخیص و معالجه و اجرای عمل های جراحی موفقیت آمیز خنثی نماید.
وقتی که در روز یکشنبه 22 آوریل 1980 دادگاه شبر الخیمه جلسه اش را با ریاست قاضی رفعت عکاشه برگزار نمود طی آن جلسه قاضی محکمه ابو کف را از تمامی اتهامات وارده بی گناه و مبرا دانست .
در متن حکم آمده بود:متهم متذکر شده که مجبور به انجام این امر بوده (یعنی معالجه) و هیچگونه از خود اختیاری نداشته ضمنا توانایی مقابله و مبارزه با نیرویی نامرئی را که بر وی مسلط گشته بود و برای اجرای دستورهای خود از او لاستفاده می کرده برای او غیر مقدور بوده و در صورت عدم اجرای دستور مورد ایذاء و اذیت نیروی نامرئی قرار می گرفت در این مورد قانون مجازات فاقد نص صریحی است که آیا اتهاماتی را که دادگاه بر علیه متهم اعلام نموده به عنوان جرم اثبات اتهامات فوق برعلیه متهم است یا به نفع متهم تمام می گردد. زیرا که اصل بر انسان برائت است و ابو کف بی گناه شناخته می شود .
;پس از شنیدن این حکم ابو کف با صدای بلند ذکر لا الله الا الله را تکرار می کرد و به روزنامه نگاران گفت: حاجت هنگام برگزاری جلسه در محکمه حاضر بود و موقع قرائت حکم توسط قاضی ، حاجت در پشت سر او ایستاده بود.
;وقتی که یکی از روزنامه نگاران از ابو کف در مورد ویژگیها و خصوصیات و نام حاجت سؤال کرد،او پاسخ داد:من از پاسخ این سؤال معذورم،فقط آنچه می توانم بگویم این است که حاجت از نسل جن است.
 (داستانهای شگفت درباره جن ص48 تا 53)
 

تقاضای دختر جنی ............................................................................................................

یکی از علمای معروف تعریف کردند:
منزل ما در همدان بود اما من در نجف تحصیل میکردم. یک سال برای دیدن اقوام به همدان رفته بودم. کسانی که به استقبال من آمدند گفتند شما امسال به منزلتان نروید ، زیرا جنیان به آنجا سنگ پرتای میکنند و برادرتاننیز دچار جنون شده است.
گفتم من آنرا علاج خواهم کرد ، لذا به منزل خودمان رفتم ، برادم حالت بهت زده داشت . گاهی هم همانطور که گفته بودند به داخل منزل سنگ پرتاب میشد .
من دعایی را که میدانستم نوشتم و در چهار گوشه منزل دفن کردم. پس از چند لحظه دیدم چهار عدد سنگ ، که آن کاغذ هارا روی آن چسبانده بودند ، پشت سر هم به داخل منزل پرتاب کردند .
در این هنگام بسیار ترسیدم و فهمیدم جلوگیری از این عمل کار من نیست. روزی هم برادرم از پشت بام افتاد ولی آهسته روی زمین قرار گرفت . ما تعجب کردیم که چه بود و چرا او صدمه ای ندید ؟ لذا روزی به شخصی که تسخیر جن نموده بود و نزد ما آمد جریان را گقتم.
او گفت : یک دختر جنیه به برادر شما علاقه مند شده به همین جهت دستوراتی داد که آن گرفتاری رفع شد و برادرم هم شفا یافت.
برادرم به من گفت: آن جن گیر راست گفته است ، کسی که همیشه مرا اذیت میکرد و میخواست با من هم آغوش شود ، دخترب بود که زیبایی نداشت و مثل دود سیاه بود.
آن روز که من از پشت بام پرت شدم ، اوروی پشت بام و عقب من بود . وقتی هم که غفلتا از پشت بام افتادم او در بین راه مرا گرفت و آهسته بر روی زمین گذاشت (شبهای مکه ص446 تا 448)


برگرفته از سايت جن www.jen.ir

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/02/27ساعت 14:57  توسط  محمد  |